حمد الله مستوفى قزوينى

228

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو مرغى مُسُلمان زبون در قفس * درآمد همى كافرش پيش و پس 4820 بكشتند از ايشان بسى بىدريغ * به خشت و تبرزين ، به نيزه ، به تيغ « 1 » فزودى همى « 2 » كافران را سپاه * مسلمان شدى كم در آوردگاه برآورد كافر به يك بار دست * گروهى ز اسلام كردند پست گروهى به تن خسته گشتند زار * گروهى گريزان شد از كارزار ابو بكر و عمّر پر از زخم تن * برفتند از پيشِ آن انجمن 4825 گريزان شد عثمان ز آوردگاه * به كوهى نهان گشت دور از سپاه على همچو غُرّنده شيرِ ژيان * به پيش صف آمد سبك از ميان همى كافران را تبه كرد زار * دُژم گشت كافر از آن نامدار چو چندى تبه شد به دستِ على * بيامد يكى كافر از پُردلى به پيش على گشت رزم‌آزما * به جنگش شتابيد « 3 » شير خدا 4830 بگشتند باهم بسى هر دو تن * نيامد به يك روز مردى شكن على ناگهان تيزْ تيغِ چو آب * برآورد و زد بر سرش در شتاب ببرّيد خُود و زره سربه‌سر * به دو نيمه شد پيكرش تا كمر سر تيغ بر زينش آمد ، شكست * از آن ماند نيمى على را به دست على رفت نزديكىِ مصطفى * كه بخشد يكى تيغ ديگر ورا 4835 به دو داد فخرِ بشر ذو الفقار * بيامد به پيشِ صف آن نامدار ز پيش و پس و از چپ و دستِ راست * ز كافر بدان مرتضى رزم خواست ( 106 ) على گشت چون باد در مهرگان * بدانديش چون برگِ زردِ خزان به هر زخمش از كافران يك دو تن * به دوزخ شدندى از آن انجمن محمّد على را چو زآن‌گونه ديد * ز بهرش از اين در سخن گستريد : 4840 « نبيند جوان چون على روزگار * نه شمشير مانندهء ذو الفقار » « 4 »

--> ( 1 ) ( ب 4820 ) . در اصل : بحست و ت ؟ ؟ ؟ ر ر ؟ ؟ ؟ ن بيره بتيغ . ( 2 ) ( ب 4821 ) . در اصل : فرودى همى . ( 3 ) ( ب 4829 ) . در اصل : بحنكش ستا ؟ ؟ ؟ ند . ( 4 ) ( ب 4840 ) . در سيرت رسول اللّه ، مصحّح دكتر اصغر مهدوى ، ص 686 چنين آمده است : « و هم در آن روز ( روز احد ) سيّد ، عليه السّلام ، منادى كرد و گفت : لا فتى إلّا علىّ و لا سيف إلّا ذو الفقار . و شمشير پيغمبر ، -